ما همه اعضای یک جامعه‌ایم!

مه 6, 2014

در این ویدیو، اقوام فردِ سوژه، خود را در لباس بی‌خانمان‌ها در می‌آورند و سر راه او قرار می‌گیرند تا ببیند آیا او در گذر از کنار آنها، متوجه حضورشان می‌شود یا با بی تفاوتی از کنارشان عبور می‌کند. ویدیویی قوی، کوتاه و تاثیر گذار.

البته شاید در ایرانی که به گمان من بسیاری از دست فروشان و بیخانمان‌هایش، نه در واقع فقیر و بی خانمان‌اند، بلکه امرار معاش و شغل خود را در ایجاد حسِ ترحم و دلسوزی مردم قرارداده‌اند این فیلم کاربرد عینی نداشته باشد. اما این نکته که نباید بی تفاوت از کنار یکدیگر بگذریم و همه‌ی ما اعضای یک جامعه هستیم به خوبی در فیلم به تصویر کشیده شده است.

ادامهٔ مطلب »

تجربه‌های بشری

آوریل 25, 2014

تجربه ترکیبی:

زندگی انسان‌ها مملو از تجربه‌های گوناگون است. اگرچه در بسیاری از تجربه‌ها با دیگران هم شریک هستیم، اما حاصل جمع تجربه‌های مختلف به یک تجربه کلی منحصر به فردی تبدیل می‌شود که فقط منحصر به تو است. مثلا کسی تجربه زندگی در تهران را دارد، اما این تجربه منحصر به او نیست. میلیون‌ها نفر دیگر هم این تجربه را داشته و دارند. از میان تنها درصد بسیار کمی، تجربه زندگی در نیویورک را هم دارند. از آن میان درصد بسیار کمتری مدرک دکتری جامعه شناسی هم دارند. و همینطور که پیش برویم به یک «تجربه‌ی ترکیبی» می‌رسیم که کاملا انحصار به تو دارد.

 

نقطه مشترک:

روزی که برای گرفتن شناسنامه محمد طاها به اداره ثبت احوال رفتم روی میز مسئول ثبت احوال، فهرستی از فوت شدگان یک سال گذشته‌ی بیمارستان شهدای تجریش بود. به اسم‌ها و سن‌ها دزدکی نگاه انداختم. یکی 90 ساله، یکی 60 ساله، یکی 20 ساله، یکی زن و یکی مرد، یکی متولد اهواز و یکی کابل و یکی تهران. همه‌ی آنان مانند امروزِ محمد طاها روزی نامشان در فهرست متولدین ثبت شد و امروز در فهرست متوفی!

آدمیان، از اولین و تا آخرین‌شان، با همه‌ی تفاوت‌ها و تجربه‌های گوناگونی که دارند، در همین دو نقطه، و تنها همین دو نقطه، با هم تجربه‌ی مشترک دارند: تولد و مرگ. تنها نقاط مشترک تمام آدمیان، هر جا که باشند، و هر زمان که باشد.

 

اختیار و زندگی:

این دو نقطه، زمان و مکان و کیفیت تحققش در اختیار تو نیست. بین این دو نقطه هم بسیاری از تجربه ها خارج از اختیار توست. اینکه پدر و مادرت چه کسانی هستند؟ جنسیت تو چیست؟ اوضاع اقتصاد خانواده و کشورت چطور است؟ در کشورت چه رویداد مهمی شکل می‌گیرد و … اما میان این دو نقطه تو اندکی فرصت داری که در موارد بسیار محدودِ باقیمانده که انتخاب با تو است، بر اساس تصمیم خودت زندگی کنی. زندگی! و تجربه‌ی نهایی را همین انتخاب‌های اندک اما بسیار مهم، برای تو رقم خواهد زد.

Image

به بهانه‌ی «چ»، پاسخی به نقد سعید شریعتی از فیلم چ

فوریه 11, 2014

دوست عزیزم سعید شریعتی بعد از دیدن فیلم «چ» در جشنواره فجر، نقد جامعه شناختی بر تلاش ابراهیم حاتمی کیا در ساخت فیلم را در صفحه فیس بوک خود انتشار داده است. متن پاسخ من به او در ادامه آمده است. پیشنهاد می‌کنم اگر آن سعید شریعتی را پیش از این مطالعه نکرده‌اید ابتدا آن را که در پایان همین پست آورده ام مطالعه بفرمایید:

سعید جان سلام،

 بعد از آنکه تفسیر تو را از واقعه عاشورا شنیدم متوجه اهمیت بسیار زیادی که «زندگی» در چهارچوب فکری تو دارد شدم. و باید بگویم شیفته‌ی این طرز نگاه، و اهمیت بیکرانی که برای زندگی قائل هستی شده‌ام.

اینکه مسئله کردستان را از زاویه  نگاه هانا و بر اساس «واقعیت امروز کودک کردستان» نگریسته‌ای را هم بسیار ارج می‌نهم و به جِد اعتقاد دارم تا چنین نگاهی در حاکمیت ما حاکم نشود مشکل هیچ قومی در ایران حل نمی‌شود هیچ، حتی مشکل پایتخت نشین‌های متوسط و ضعیف هم حل نخواهد شد. می‌دانی انگار «زندگی»، رنگ و بو و رقص و آواز، برای ما مرده است. شاید حاکمان ما بین تداوم انقلاب 57 و کردستانِ امروز هانا، ایرانِ امروز ما و زندگی به معنای واقعی آن تضادی می‌بینند و یا حداقل هم‌راستایی و هم‌پوشانی نمی‌بینند. پس من نیز معتقدم که به مسئله درست و خوب و حیاتی‌ای اشاره کرده‌ای.

اما با این حال سعید جان!

جواب تفریط هیچ گاه افراط نبوده است!

به نظر من در پس این حرف‌های زیبایی که به زیبایی هم بیان کرده‌ای، راه افراط را پیش کشیده‌ای. قرار نیست تک تک افراد، تمام بار مسئولیت جامعه را هر یک به تنهایی و بدون هیچ ارتباطی با سایر افراد جامعه به دوش بکشند. اگر حاتمی کیا راوی عباس‌ها و حاج کاظم‌ها و چمران‌ها و … هست، بگذار راوی همان‌ها بماند. اگر امروز به زندگی نیاز داریم، لازم نیست برای هموار کردن راه زندگی، یاد عباس‌ و چمران‌ را فراموش کنیم. به جای آنکه از صدای عباس، حاتمی‌کیایی، بخواهی صدای هانا شود، کمک کن حاتمی کیای دیگری بیاید تا صدای هانا شود. که اگر غیر از این بود، تمام آنان که از دفاع مقدس چیزی می‌سازند باید کار خود را تعطیل کنند. و اصلا چرا تنها به حاتمی کیا می‌گوییم صدای هانا باشد؟ چرا رضا عطاران به جای «رد کارپت»ی که در اروپا پهن است از گلهای رنگارنگی که در دامن کردستان یا هر جای دیگری از این سرزمین پهن است فیلم نمی‌سازد؟ چرا به جای فیلم‌های جور واجوری که می‌سازیم همه یک فیلم با مضمونی مشترک، «صدایی» مشترک، که از دردِ زندگی می‌گوید نمی‌سازیم؟ اما این می‌شود آیا؟ اصلاح مطلوب است که شود؟ خوب است یک تمام صداها و فیلم‌ها و نقش‌ها و قلم‌های تاریخی و حماسی و عرفانی و اقتصادی و سیاسی و ورزشی و .. همه یکی شوند و بشوند صدای امروزِ هانا؟ صدای زندگی؟ صدای رقص و آواز و کودک هانا؟ آیا هانا  به زندگی‌اش خواهد ‌رسید؟

متاسفانه، نیاز امروز ما به زندگی از نیاز دیروز ما به گلوله کمتر نبوده و نیست! و از رهگذر فراموشی و حتی بالاتر از آن کتمان و انزجار از نیاز دیروز نباید مسیری برای رسیدن به نیاز امروز هموار کنیم که تلاشی بیهوده است. در جوامع پیشرفته غربی که توجه به زندگی در شکلی بسیار پیشرفته‌تر، جدی‌تر و فراگیرتر از جامعه‌ی ما نهادینه شده و توسط مردم و دولت‌ها پیگیری می‌شود، هیچ گاه از یاد جنگاوران گذشته و احترامِ توأم با افتخارِ جنگاوران امروزشان کاسته نشده است.

برای رسیدن به «واقعیت امروز»، لازم نیست «اسطوره دیروز» را بکُشیم. امری که همیشه عادت ما ساکنان ایران زمین بوده است. و تا «اسطوره دیروز» را ارج ننهیم «واقعیت امروز» ارجی نخواهد یافت. و قرار نیست یک نفر در کشور 70 میلیونی ما هر دوی آنها را با هم پوشش دهد. چمران حاتمی کیا، یا چمران خمینی، یا چمران بازرگان، یا چمران صدر، هر کدامشان که شکست بخورد، کودک هانا دوباره باید دست به سلاح برد! بگذار اسطوره‌ی قهرمان ما اسطوره و قهرمان بماند و بگذار راوی‌ها روایت‌شان کنند. اما برای درد کودک هانا هم راوی‌ای جستجو کنیم که او واقعیت امروز ماست. او نیاز امروز ماست.

سعید جان!

قلم زیبای تو به جای آنکه سد راهی باشد برای ابراهیم، می‌تواند راه گشایی باشد برای هانا. قصه «پاوه هانا» از قصه «پاوه چمران» جدا نیست. خطاست اگر گمان کنیم با قربانی کردن پاوه چمران، و چال کردن او در گودالی به عمق همان «یک هفته و یک ماه و دو ماه و دو سال و ده سال» نوبت به قصه‌ی هانا می‌رسد. اینگونه نه تنها پاوه‌ی چمران را زبح می‌کنیم که پاوه‌ی هانا را هم به سلاخی برده‌ایم. بگذار اسطوره و راویانش باقی بمانند، اما اجازه نده تا با فریادِ قصه اسطوره‌ها، روایت قصه‌ی هاناها به گوش نرسد.

***

نمایی از فیلم «چ»

نوشته سعید شریعتی خطاب به ابراهیم حاتمی کیا در نقد فیلم «چ»:

https://www.facebook.com/shariati/posts/10152183611225606

ابراهیم جان سلام!

دیشب «چ» را دیدم.

راست می‌گویی! قصه کردستان، اندوه پاوه، داغ اورامانات فراموش ناشدنی است.

قصه کردستان اما قصه «چ» نیست. ‍«پاوه چمران»، «پاوه وصالی»، «پاوه عنایتی» این‌ها شاید حکایت یک هفته و یک ماه و دو ماه و دو سال و ده سال کردستان باشد. اما قصه کردستان «پاوه هانا»ست.

کردستان هانا، تکه‌ای از بهشت خداست که زمهریرش کرده‌اند. سال‌های سال است که «هانا» کودک کردستان را در آغوش گرفته از دامنه‌های آرارات تا دره‌های زاگرس تا جلگه‌های دجله گاهی به سر می‌زند و شیون «اویس» می‌کند و گاه صورت می‌خراشد و «چاوکم، گیانم، عزیزکم» گویان مصیبت «سیروان» را ضجه می‌زند.

سال‌هاست که «هانا» فریاد می‌زند که کودکان کردستان به آواز لالایی و روله روله مادران خو دارند و از صدای مسلسل مصطفا‌ها و عبدالله‌ها و صادق‌ها و عبدالرحمان‌ها تنشان می‌لرزد. پیران کردستان دوست دارند خاطره ترانه «غمه‌گین و دل پشیوم» علی اصغر کردستانی را برای دختران و پسرانشان روایت کنند تا غریو مهیب دوشکای علی‌اصغر وصالی را و آرپی‌جی دکتر عنایتی را.

ابراهیم جان!

به چمران خمینی یا چمران بازرگان یا چمران صدر یا چمران چمران کاری ندارم اما چمران حاتمی‌کیا شکست خورد. شکست خواهد خورد. نه از دنائت عنایتی و نه از مقاومت وصالی. چمران تو در برابر آن پیرزن کرد که چشمهایش از اشک برای روله‌اش سفید شده و با تمام وجود برای پاره‌تنش زار می‌زد شکست. چمران حاتمی‌کیا از هروله هانا میان سیروان و اویس شکست خواهد خورد.

ابراهیم جان!

می‌دانم پروژه‌های بزرگ سینمایی سرمایه‌گذار می‌خواهد و سرمایه‌گذار «چ» می‌خواهد با هنر تو به من بفهماند که «خط مذاکره با دشمن» شکست خورده است و این «خط مقاومت» است که با بلند کردن یک عصا و صدور یک پیام دشمن را می‌تاراند.

من اما به اندازه تو باهوش هستم که بفهمم که نسبت «واقعیت امروز» با «اسطوره دیروز» چیست.

چمران حاتمی‌کیا اسطوره دیروز است که شکست می‌خورد و فکر می‌کند علت شکستش تعلقات دنیا و نساء و بنون و قناطیر مقنطره است. همانها که لب ساحل فلوریدا جایشان گذاشت و هشت میلیمتریشان را هم نابود کرد و به سوی لبنان پرواز کرد. اما باز فکر می‌کند علت شکستش وسواس خناس عنایتی است.

اما «واقعیت امروز» کودک کردستان است که در دامان هانا بزرگ شده و زندگی را با همه زیبایی‌های رقص و رنگ و آواز، کوه و چشمه و برف، جنگل و جلگه و مرتعِ، عشق و زندگی و فرزند و همسر و برادر دوست دارد. زندگی را با همه تعلقاتش دوست دارد و می‌خواهد زندگی کند.

ما سیاستمداران و جنگاوران و دولتمردان کاری برای کردستان نکردیم. چمران و بروجردی که نامشان بلند و ذکرشان به خیر و یا لیتنا کنا معهم، خواستند و نشد.

یونسی و اویسی و شیخ عطار و جلایی‌پور و غرضی و رحیمی و رمضانزاده و نجار هم نتوانستند.

آن فلاکت زده‌هایی هم که روی خون جوانان کرد قمار کردند و می‌کنند تا با وعده سر خرمن ساختن «ملت» برای کردستان برای خود «دولت» بسازند تا بر گرده مردم بنشینند هم نتوانستند و نخواهند توانست.

ابراهیم جان!

چشم امید کردستان به شما هنرمندان است که راوی زندگی باشید، راوی رنگ، راوی رقص، راوی آواز.

اسطوره‌ها از ص مثل صلاح‌الدین تا چ مثل چمران در لالایی‌های هانا نسل به نسل و سینه به سینه روایت خواهد شد.

شما بهتر است راوی «کردستان هانا» باشی که واقعیت امروز است.

کوچک و دوستدارت

سعید شریعتی

غم عزیزان

ژانویه 21, 2014

سال 87 بود که تنها در یک سال، حداقل در 14 عروسی مختلف شرکت کردم. آنهم از میان تعداد بیشتری مراسم که نتوانستم شرکت کنم. تجربه‌ی خاصی بود. بچه‌های نسل من، که نسل جهش جمعیتی اول انقلاب هستند، به هر مرحله‌ای از زندگی که می‌رسند طوفانی به پا می‌کنند و می‌روند. یکبار در یکی از این مراسم‌ها وقتی با خوشحالی متذکر این موضوع شدم، دوستی گفت: وقتی هم به سن مرگ می‌رسیم باید منتظر بمانیم که خبر دوست و آشناهای زیادی را بشنویم!

نسل من برای تجربه‌ی چنین وضعیتی حداقل 30 سال دیگر فرصت دارد، اما امسال برای من تبدیل به چنین تجربه‌ای شده است. در طول سی و چند سال گذشته تنها مرگ 2-3 تن از اقوام بسیار نزدیک را شاهد بوده‌ام. اما امسال به یکبار مرگ چهار عزیز که برخی از آنها بسیار هم نزدیک بودیم، داغدارم کرد.

در بهار، رفتن دایی مادرم که رابطه‌ی صمیمانه‌ای داشتیم را شاهد بودم. شاید در مرگ او هیچ چیز به اندازه‌ی سوختن عزیزترین کسانم در فراغ او، اذیتم نکردم. هیچ گاه تصور نمی‌کردم پدرم که دل بزرگی دارد و غم دنیا خمی بر ابروی او نمی‌آورد، چنین در مرگ کسی آهسته و بی صدا چنین اشک بریزد. یا دایی‌ام که در مرگ دایی خود، سوخت و ناله سر داد و آتش به جانم انداخت.

چند ماهی نگذشته بود که خبر بستری شدن خاله‌ام را شنیدم. خاله‌ای که بواسطه‌ی رویدادهای زندگی‌اش و بیماری‌هایی که پس از شهادت همسرش، همراهش بودند، مظهر سختی و درد و صبر بود برای ما. تدارک سفر عیادتی را می‌دیدیم که خبر مرگش، اولین تجربه‌ی مرگ کسی که بیشترین رابطه‌ی عاطفی را با او داشتم و نزدیک‌ترین خویشاوندی را با من داشت برایم رقم زد. مرگی که داغداری را به من چشاند و سوختن را فهماند.

اما تنها چهل و چند روز بعد از آن بود که شوهر یکی دیگر از خاله‌هایم نیز به رحمت خدا رفت. همانی که در خاطرات کودکی‌ام حضور پر رنگی دارد. و ده روز بعد از آن، همین سه چهار روز پیش، مرگ دایی‌ام شُک بزرگی شد برای من. همان دایی که چند ماه پیش در فراغ دایی خود گریست و سوزاند مرا. هنوز گاهی مرگش باورم نمی‌شود. یکدفعه و ناگهانی. وقتی برای بدرقه ابدی خاله دیدمش و صدایش را ضبط کردم، هیچ گاه گمان نمی‌کردم دو صدای بعدی که ضبط خواهم کرد صدای ضجه‌های مادر بزرگم در فراغ خود اوست.

دایی تکیه گاه فامیل بود. ستون و پایه و پشتیبانی بود برای همه. مهربانی‌اش و خنده‌های فراموش نشدنی‌اش و دلسوزی‌هایش و کمک‌ها و دست و پای پر خیرش، همه را شیفته و حتی وابسته به خود کرده بود.

اگرچه برخلاف سنت و رسم پسندیده‌ی پیشینیان عادت به اعلام به سوگ نشستن و رفتن عزیزانم نداشتم، اما مرگ دایی مهربان آن هم بلافاصله پس از خاله‌ی نازنینم، مرا واداشت که بنویسم تا شاید مرهمی باشد برای من و موجب دعای خیر و طلب مغفرت و رحمتی باشد از طرف شما، برای آنان.

Image

ادبیات رئیس جمهور

اوت 4, 2013

در فضای مجازی، آخرین واکنش‌ها نسبت به دولت احمدی نژاد و اولین واکنش‌ها نسبت به دولت روحانی به یک امر مشترک اشاره داشت: «ادبیات شخص رئیس جمهور».

ادبیاتی که حسن روحانی در مراسم تنفیذ خود به کار برد، حتی به صورت زنده در شبکه‌های اجتماعی بازخورد مثبت بسیاری در پی داشت. بازخوردی که تا ساعت‌ها بعد از مراسم همچنان ادامه داشت. جالب آنکه ادبیات روحانی، توانسته بود هواداران هر دو جریان سیاسی کشور، چه آنان که به اصول گرایان نزدیک‌اند و چه به اصلاح طلبان را جذب خود کرده و از آن مهم‌تر ایجاد حس امید و رضایت نماید. حتی رهبری نظام نیز در بیانات خود از ادبیات و انتخاب لغت حسن روحانی بارها وام گرفت و آنها را در سخنان خود به کار برد.

از آن طرف، انتشار وسیع مستند رادیویی «ادبیات یک رئیس‌جمهور» که به بررسی ادبیات، گفتار و تعابیر وی در هشت سال ریاست جمهوری‌اش می‌پردازد و نشان می‌دهد چرا ادبیات او در شان یک رئیس جمهور نبود، و همچنین بسیاری از نوشته‌ها و پیام‌های اینترنتی که در مورد احمدی‌نژاد و رفتن او در فضای مجازی انتشار یافت، به خوبی آشکار می‌کند حس منفی، حقارت و خرد شدگی بخش بزرگی از جامعه‌ی یک کشور، تا چه اندازه می‌تواند متاثر از کلام و ادبیات رئیس جمهور آن کشور باشد. شاید احمدی نژاد اگر با همین کارنامه عملی که دارد، از ادبیات بهتری استفاده می‌کرد امروز محبوب‌تر بود.

فاصله میان عبارات زیر تنها انتخاب چند لغت است. اما همین انتخاب ساده، در دل یک ملت احساس غرور و امید و یا یاس و سرخوردگی میکند:

» البته بايد فضا و فرصت خدمت براي تمام ايرانيان باز شود و بگذاريم که شايستگان بر ملت خدمت کنند و سينه‌ها از کينه‌ها پاک شود و اجازه دهيم که آشتي جاي قهر و دوستي جاي دشمني بنشيند و اسلام با چهره رحماني خود و ايران با چهره عقلاني خود و انقلاب با چهره انساني خود و نظام با چهره عاطفي خود حماسه بيافريند.»

» بذارین این جمله را بگم دیگه… اون ته چیزی که اونا را می‌سوزونه چیه؟ بالاخره یک کم خودمونی ایرانی با هم صحبت کنیم. عیب نداره. اجازه هستش؟ گفتش که باباجون آب رو بریز همونجا که می‌سوزه. چرا آب رو جای دیگه می‌ریزی؟”

 

 

 

 

Hassan-Rouhani ahmadinejad_custom-d5b702ac3232cba6a66ce9bb749e311966045938-s6-c30

وعده‌های الهی در قرآن 2: وعده اجابت دعا

ژوئیه 17, 2013

خداوند وعده می‌دهد که اگر بندگان مرا بخوانند اجابتشان می‌کنم. دعا کردن خواندن خداست و از او استمداد طلبیدن در جهت رسیدن به حاجتی.

در سطح عالی، دعا، خدا را خواستن است نه از خدا چیزی را خواستن. در این صورت معنی دعا، مناجات کردن با خداست و همنشینی با او و اینکه خدا دعا را مستجام می‌کند یعنی قرب خودش را نصیب دعا کننده می‌کند.

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِ‌يبٌ ۖ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْ‌شُدُونَ  ( بقره – 186)

و هنگامی که بندگانم از تو درباره‌ی من بپرسند (که من نزدیکم یا دور. بگو:) من نزدیکم و دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند، پاسخ می‌گویم (و نیاز او را برآورده می‌سازم). پس آنان هم دعوت مرا (با ایمان و عباداتی همچون نماز و روزه و زکات) بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا آنان راه یابند (و با نور ایمان به مقصد برسند.)

وَقَالَ رَ‌بُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُ‌ونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِ‌ينَ ﴿غافر – 60

و پروردگارت گوید مرا به دعا بخوانید تا برایتان اجابت کنم، بی‌گمان کسانی که از عبادت من استکبار می‌ورزند، زودا که به خواری و زاری وارد دوزخ شوند

وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ ﴿غافر – 75

و همانا نوح ما را ندا داد و چه نيكو اجابت كننده بوديم

Qur'an 6

وعده‌های الهی در قرآن 1 – وعده روزی رسانی

ژوئیه 17, 2013

Imageروزی، بزرگترین دغدغه بشر است. خدایی که ما را خلق کرده، روزی رسان، و تنها روزی رسان ما است. و روزی تمام خلائق بر عهده اوست:

وَكَأَيِّن مِّن دَابَّةٍ لَّا تَحْمِلُ رِ‌زْقَهَا اللَّـهُ يَرْ‌زُقُهَا وَإِيَّاكُمْ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿٦٠

چه بسیارند جنبندگانی که (در زمین با شما زندگی می‌کنند و بر اثر ضعف، حتّی) نمی‌توانند روزی خود را بردارند (و جابه‌جا کنند، تا آن را بخورند یا بیندوزند). خدا روزی‌رسان آنها و شما است. (پس غم روزی را نخورید و ننگ خواری و اسارت را نپذیرید) و خدا بس شنوا و آگاه است. (لذا دعای شما و صدای سایر آفریدگان خود را می‌شنود، و از حال و روز همگان باخبر است، و سهم و روزی کسی و چیزی را فراموش نمی‌نماید.

And how many a creature carries not its [own] provision. Allah provides for it and for you. And He is the Hearing, the Knowing.

*

إِنَّ رَ‌بَّكَ يَبْسُطُ الرِّ‌زْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ‌ ۚ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرً‌ا بَصِيرً‌ا ﴿٣٠

بی‌گمان پروردگارت، روزی هرکس را که بخواهد فراوان و گسترده می‌دارد، و روزی هرکس را که بخواهد کم و تنگ می‌گرداند. چرا که خدا از (سرشت) بندگان خود آگاه (و به احوال و نیازمندیهایشان آشنا و) بینا است.

Truly, your Lord enlarges the provision for whom He wills and straitens (for whom He wills). Verily, He is Ever All-Knower, All-Seer of His servants.

*

الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ‌ وَيَأْمُرُ‌كُم بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّـهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَ‌ةً مِّنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّـهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ﴿٢٦٨

شیطان شما را وعده‌ی تهیدستی می‌دهد و به انجام گناه دستور می‌دهد، ولی خداوند به شما وعده آمرزش خویش و فزونی (نعمت) می‌دهد. و خداوند (فضل و مرحمتش) وسیع (و از همه چیز) آگاه است.

Shaitan (Satan) threatens you with poverty and orders you to commit Fahsha (sins etc.); whereas Allah promises you Forgiveness from Himself and Bounty, and Allah is All-Sufficient for His creatures› needs, All-Knower.

جامعه شناسی «نامگذاری» بر اساس یک تجربه شخصی

آوریل 14, 2013

این روزها از اظهار نظرها پیرامون اسم نوزاد می‌شه به این نتیجه رسید که:

1-     فکر مهاجرت فرزندان در 20 سال بعد در ضمیر ناخودآگاه ایرانیان رخنه کرده و از هم اکنون به دنبال اسمی هستند که در زبان لاتین کاربردش برای آنها و در خارج از کشور راحت باشد.

2-     علاقه با نام‌های آریایی و نیز انتخاب نام‌های خاص بیش‌تر شده.

Image

میان ماندن و رفتن!

آوریل 14, 2013

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که شاید باید خارج می‌موندم و برنمی‌گشتم. اما با این حال ته دلم هم از برگشتنم ناراضی نیستم. نمی‌دانم! شاید دیگه حوصله و شهامت رفتن رو ندارم و می‌خوام دلم رو خوش کنم که همین جا هم خوبه.

من با تمام شرایط خاص کشور، مانده‌ام و چنین حسی دارم. اما خیلی‌ها هم که به امید رهایی از این مشکلات رفته‌اند باز می‌بینم همین حس رو به صورت متفاوتی دارند. به آن رضایتی که می‌خواستند نرسیده‌اند. باز از خود می‌پرسند آیا مهاجرتشان خوب بوده است؟ آیا الان شرایط بهتری دارند؟ جالب اینه که اونها هم ته دلشون نمی‌توانند با رضایت کامل بگن که الان از زندگی‌یشان راضی‌تر و خوشحالند.

اما واقعا ماندن بهتر است یا رفتن؟

فکر می‌کنم بهترین جواب را باید از زبان کسانی شنید که از تصمیم نهایی‌یشان بیست ـ سی سالی می‌گذرد. من شخصا هیچ کسی را که بیش از بیست سال از مهاجرتش گذشته و در کشور جدید کاملا خو گرفته است ندیده‌ام که وقتی از او می‌پرسم: «اگر زمان برمی‌گشت باز مهاجرت می‌کردی؟ » و او جواب مثبت بدهد!

شاید بد نباشد گاهی که در سر انتخاب وا مانده‌ایم، به تجربه‌ی که دیگران با هزینه‌ی یــک عــمــر بدست آورده‌اند، توجه کنیم.

(این نوشته به بهانه‌ی خواندن مطلب زیر بود:

منحنی سینوسی : یا همه ی آن چیزی که باید در مورد مهاجرت بدانید و هیچ وقت هیچ کس به شما نمی گوید  )Image

صدای پای قلب

آوریل 1, 2013

از وقتی خبرش را شنیده‌ام احساس عجیبی دارم. باید خوشحال باشم، اما نیستم. نه اینکه ناراحتم. اما انتظار هست در چنین مواقعی خیلی خوشحال باشی. اما من اثر چندانی از خوشحالی در وجودم احساس نمی‌کنم. بیشتر احساس سنگینی و سختی دارم. احساس یک مسئولیت خیلی سنگین.

فرض کنید آدم خیلی معروفی، پشت تریبون رفته و اسم تو رو خونده تا روی سن بروی و همه تشویقت کنند و تو برایشان حرف بزنی. خب لابد خیلی باید خوشحال باشی که به همچین جایگاهی رسیدی، اما نه! اگر تجربه اولت باشد هیچ اثری از خوشحالی در درونت احساس نمی‌کنی. احساس سنگینی و اضطراب داری. قلبت توی دهانت آمده. صدای ضربان قلبت را می‌شونی. رگ گردنت با هر ضربه‌ی قلبت کوچک و بزرگ می‌شود و تو این را حس میکنی. نفست بالا نمی‌آید. اصلا همین که قلبت منقبض و منبسط شد، تو هم با او باز و بسته می‌شوی. خلاصه اینقدر سنگین شده‌ای که در میان کف و هورای حضار، هیچ اثری از خودت و شادی‌ات نمی‌بینی. مات و مبهوت مانده‌ای.

به نظرم بعد از تولد خودم، این اساسی‌ترین و جدی‌ترین تجربه‌ای است که خواهم داشت. من در هرکجای زندگی‌ام که هستم و با هر کس هر نوع رابطه‌ی خاصی که دارم شاید فردا در جا و رابطه‌ی دیگری باشم. امروز با کسی دوستم، که شاید فردا نباشم. امروز همکارانی دارم که شاید فردا دیگر همکار نباشیم. حتی شاید همسرم هم فردا دیگر همسرم نباشد. اما هرچه شود و هرکجا که روم، تنها یک رابطه بخصوصی است که ثابت باقی خواهد ماند.  رابطه پدری و فرزندی!

شاید فردا تصمیم بگیرم رابطه کاری، دوستی، همسایگی و حتی خویشاوندی‌ام را با کسی به هم بزنم. اما هیچ گاه نمی‌تواند رابطه‌ی پدری خود را با فرزندم به هم بزنم. وقتی که وارد رابطه‌ی پدری/فرزندی شدی، تنها و تنها مرگ تو یا او هست که می‌تواند این رابطه را به هم بزند، تازه اگر بتواند! و همین کار را برای من سخت و مسئولیتم را سنگین می‌کند.

آری، اکنون در آستانه تولد پسرم هستم. تنها چند ساعت باقی است. حس عجیبی است. خوشحال هستم و نیستم. اندکی اضطراب و ترس دارم. خیلی وقتها خانواده‌هایی را دیده بودم که صبح، وقتی از خواب برمی‌خیزند 2 یا 3 یا 4 نفر بودند و شب که می‌خواستند بخوابند یکی به تعدادشان اضافه شده بود. و یا از آنها یکی کم شده بود. اما این بار نخستی است که این بار خودم را در آستانه چنین تجربه شگرفی می‌بینم. معلوم نیست 24 ساعت بعد یکی به جمع دو نفره ما اضافه نشده باشد. و من مضطربم.

Image