غم عزیزان

سال 87 بود که تنها در یک سال، حداقل در 14 عروسی مختلف شرکت کردم. آنهم از میان تعداد بیشتری مراسم که نتوانستم شرکت کنم. تجربه‌ی خاصی بود. بچه‌های نسل من، که نسل جهش جمعیتی اول انقلاب هستند، به هر مرحله‌ای از زندگی که می‌رسند طوفانی به پا می‌کنند و می‌روند. یکبار در یکی از این مراسم‌ها وقتی با خوشحالی متذکر این موضوع شدم، دوستی گفت: وقتی هم به سن مرگ می‌رسیم باید منتظر بمانیم که خبر دوست و آشناهای زیادی را بشنویم!

نسل من برای تجربه‌ی چنین وضعیتی حداقل 30 سال دیگر فرصت دارد، اما امسال برای من تبدیل به چنین تجربه‌ای شده است. در طول سی و چند سال گذشته تنها مرگ 2-3 تن از اقوام بسیار نزدیک را شاهد بوده‌ام. اما امسال به یکبار مرگ چهار عزیز که برخی از آنها بسیار هم نزدیک بودیم، داغدارم کرد.

در بهار، رفتن دایی مادرم که رابطه‌ی صمیمانه‌ای داشتیم را شاهد بودم. شاید در مرگ او هیچ چیز به اندازه‌ی سوختن عزیزترین کسانم در فراغ او، اذیتم نکردم. هیچ گاه تصور نمی‌کردم پدرم که دل بزرگی دارد و غم دنیا خمی بر ابروی او نمی‌آورد، چنین در مرگ کسی آهسته و بی صدا چنین اشک بریزد. یا دایی‌ام که در مرگ دایی خود، سوخت و ناله سر داد و آتش به جانم انداخت.

چند ماهی نگذشته بود که خبر بستری شدن خاله‌ام را شنیدم. خاله‌ای که بواسطه‌ی رویدادهای زندگی‌اش و بیماری‌هایی که پس از شهادت همسرش، همراهش بودند، مظهر سختی و درد و صبر بود برای ما. تدارک سفر عیادتی را می‌دیدیم که خبر مرگش، اولین تجربه‌ی مرگ کسی که بیشترین رابطه‌ی عاطفی را با او داشتم و نزدیک‌ترین خویشاوندی را با من داشت برایم رقم زد. مرگی که داغداری را به من چشاند و سوختن را فهماند.

اما تنها چهل و چند روز بعد از آن بود که شوهر یکی دیگر از خاله‌هایم نیز به رحمت خدا رفت. همانی که در خاطرات کودکی‌ام حضور پر رنگی دارد. و ده روز بعد از آن، همین سه چهار روز پیش، مرگ دایی‌ام شُک بزرگی شد برای من. همان دایی که چند ماه پیش در فراغ دایی خود گریست و سوزاند مرا. هنوز گاهی مرگش باورم نمی‌شود. یکدفعه و ناگهانی. وقتی برای بدرقه ابدی خاله دیدمش و صدایش را ضبط کردم، هیچ گاه گمان نمی‌کردم دو صدای بعدی که ضبط خواهم کرد صدای ضجه‌های مادر بزرگم در فراغ خود اوست.

دایی تکیه گاه فامیل بود. ستون و پایه و پشتیبانی بود برای همه. مهربانی‌اش و خنده‌های فراموش نشدنی‌اش و دلسوزی‌هایش و کمک‌ها و دست و پای پر خیرش، همه را شیفته و حتی وابسته به خود کرده بود.

اگرچه برخلاف سنت و رسم پسندیده‌ی پیشینیان عادت به اعلام به سوگ نشستن و رفتن عزیزانم نداشتم، اما مرگ دایی مهربان آن هم بلافاصله پس از خاله‌ی نازنینم، مرا واداشت که بنویسم تا شاید مرهمی باشد برای من و موجب دعای خیر و طلب مغفرت و رحمتی باشد از طرف شما، برای آنان.

Image

برچسب‌ها: , , , ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: