پسرک جوراب فروش

پسرک جلو آمد و به شیشه ماشین زد. با لهجه غلیظ شهرستانی و توام با ادبش خواست از او جورابی بخرم. پاسخ ندادم. پا فشرد. برگشتم و با نگاهی سنگین گفتم: «نه ممنون نمیخواهم.» اما باز اصرار کرد.

شیشه را پایین‌تر کشیدم، خیلی جدی گفتم: «من که جوراب نمی‌خرم. اما تو یکیش رو به من هدیه کن!».

بی درنگ پذیرفت: «بله چشم. کدومش رو می‌خواهی؟» شوکه شدم. گفتم شاید تلاش میکنم دستم بیاندازد: «نمیدانم، هرکدوم».

–       «خوب یکی رو انتخاب کن»

–       «هدیه است دیگه، هرکدوم رو خودت میخوای بده»

نگاهی انداخت و جوراب سفید رنگی رو درآورد و به دستم داد: «خداحافظ». حتی اندکی درنگ نکرد شاید خجالت کشیده باشم یا نظرم عوض شده باشد و بخواهم با او حساب کنم. پیش از آنکه بخواهم چیزی بگویم، رفته بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: