فرهنگ قلدری (1): همه چیزمان باید به هم بیاید!

صحنه اول
در بیمه آسیا منتظرم تا کارهای مربوطه انجام شود و خسارت کامیونی که به من زده است را بگیرم. (انصافا خدمات و برخورد کارمندان بیمه آسیا نامناسب بود). یکدفعه صدای داد و فریاد است که بالا میرود. مردی که رگ گردنش بیرون زده و چهره اش برافروخته اعتراض میکند که چرا از پرداخت خسارت به او سر باز میزنند. فریاد میکشد که اگر مدت زمان بیمه فرد مقصر پایان یافته چرا روز گذشته پرونده او تشکیل شده و از او رضایت گرفته اند اما حالا که مقصر مدارک خودش را گرفته و رفته میگویند که مدت زمان بیمه مقصر تمام شده بود و آنها قادر به پرداخت خسارت نیستند؟
مسوولین بیمه اصرار شدید می کنند که به هیچ وجه کاری نمی توانند کنند و او باید به مدیریت فلان بخش در جای دیگری از شهر رجوع کند. فریادهای فرد شاکی ادامه پیدا میکند. همه دست از کار کشیده اند. اصلا با آن داد و هوارها نمیشد کار کرد. چند دقیقه بعد مسولین بیمه موافقت میکنند که خسارت او را پرداخت کنند.

صحنه دو
درب بانک ملی را باز میکنم و وارد میشوم. به محض ورود داد و فریادهایی از گوشه بانک توجهم را جلب میکند. سر می چرخانم. مرد میان سالی است که چیزی را دائم بر میز میکوبد. با صدایی که لحظه به لحظه بلندتر میشود با کارمند بانک در نهایت بی ادبی و توهین صحبت میکند. کارمند هم در مقابل پاسخ او را میدهد. چیزی طول نمیکشد که صدای فرد آنچنان بلند میشود که آدمی را انگشت به دهن نگه میدارد که چنین صدای بلندی چطور میتواند از حنجره کسی بیرون آید؟! فحش و توهین هم که چاشنی جدا نشدنی حرفهای فرد بود. کارمند مونث بانک با دیدن این صحنه خیلی زود قالب تهی کرده و گریه کنان به گوشه ایی میرود. فرد شاکی همه دادش اینست که چرا پول نقدی که طلب کرده است را نمیدهند. کارمند بانک جواب میداد که این مقدار پول نقد موجود نیست. کار به جایی رسید که رئیس بانک زنگ زد به پلیس 110. پلیس آمد و فرد را به گوشه ایی کشاند. رفتم پشت سرش ایستادم تا ببینم او با ظاهر جا افتاده ای که داشت چطور به خودش اجازه داده است که چنین برخورد زننده ای داشته باشد. خوب اگر بانک پول داشته باشد که میداد. این همه داد و فریاد برای چه بود؟
پلیس خطاب به رئیس بانک میگوید اگر میخواهی شکایت کنی فرد عصبانی را به کلانتری میبرد و کسی هم باید از جانب بانک با او بیاید. فرد استقبال میکند و میگوید به کلانتری برویم تا نشان دهم کی پول ندارد. رئیس از شکایت میگذرد و پلیس میرود. فرد اگرچه همچنان با صدای رسایی اعتراضات خود را ادامه میدهد اما روی صندلی نشسته و کمی آرامتر به نظر میرسد. دقایقی بعد از پشت همان باجه ایی که مسوول آن از دادن پول خود داری کرده بود، همان مبلغ پولی که فرد درخواست کرده بود را می آورند و به او می دهند و می رود.

صحنه سه
سوار تاکسی میشوم. به محض پر شدن ماشین و راه افتادن، راننده با لحن نه چندان مناسبی میگوید که کرایه مسیر 700 تومان است. کرایه مسیر بیش از 550 تومان نبود. کسی اعترض میکند. راننده با عصبانیت و به صورت توهین آمیزی میگوید که ترافیک است و از کوچه پس کوچه باید بروم و توجیهاتی از این دست. تا رسیدن به مقصد همین جر و بحث ها ادامه داشت. کسی از کرایه 700 تومانی رضایت نداشت اما 150 تومان هم ارزش توهین های راننده را نداشت. آخر این راننده مودب ما بود که 700 تومان را گرفت!

صحنه چهار
طبق عادت روزانه به گوگل ریدر سری میزنم تا اخبار و آخرین مطالب سایتهای مورد علاقه ام را نگاهی اندازم. تیتری که از حضور برنامه ریزی نشده احمدی نژاد در مجلس خبر میداد توجهم را جلب کرد. خبر را باز کردم. نوشته بود احمدی نژاد که از بررسی ادغام لایحه هدفمند سازی یارانه با بودجه سالانه کشور و نیز مخالفت با تشکیل صندوق پیشنهادی این لایحه شکایت داشته است سر زده به مجلس رفته و درخواست وقت برای سخنرانی داشته است. طبق قانون نماینده دولت در 5 دقیقه میتواند صحبت کند و اگر رئیس دولت و یا هر فرد دیگری بیش از این زمان بخواهد صحبت کند باید با این سخنرانی با قرار و اعلام قبلی صورت پذیرد نه اینکه وسط جلسه که موضوع آن از قبل اعلام شده دستور کار جلسه نمایندگان مردم به خاطر یک نفر به هم خورد. آقای لاریجانی به او ایراد میگیرد که نمیتواند صحبت کند اما احمدی نژاد پافشاری میکند. لاریجانی میپرسد که آیا مایل است که از وقت قانونی 5 دقیقه ایی دولت استفاده کند؟ که ظاهرا در اینجا و به گزارشی که خواندم برخورد لفظی بین احمدی نژاد و لاریجانی شکل میگیرد. نهایتا این احمدی نژاد است که در میان اعتراض جمعی از نمایندگان (آنگونه که صدا و سیما پخش کرد) و به منظور تحت تاثیر قرار دادن نمایندگان پشت تریبون میرود و حرف میزند.

صحنه پنج
صبح زود با صدای تلفن از خواب بیدار میشوم. گوشی را بر میدارم. یکی از همکارانم در دانشکده است. مطلبی را به شکل نا مناسبی از من میخواهد و من توضیحات لازم را به او میدهم. اما نمیدانم چرا تصور میکند که توضیحاتم عمدا اشتباه است و به خود اجازه میدهد که از لفظ بی ادبانه ایی استفاده کند. کار به اینجا که میرسد بلافاصله گوشی را قطع میکنم. چند ساعت بعد برای گرفتن وقت از رئیس دانشکده به اتاقش میروم. خانم منشی با دیدن من بلافاصله با لحن تندی شروع به صحبت میکند که چرا به فلانی اینطوری حرف زدی و گوشی را قطع کرده ای. از اینکه خبر این تلفن به گوش او رسیده جا میخورم. نه صحبتهای تلفنی ما مسئله مهمی بود و نه اصلا موضوع به خانم منشی ارتباط داشت. منشی همچنان به تحقیر کردن ها و توهین هایش ادامه میدهد و میگوید که موضوع را به رئیس دانشکده هم گفته و رئیس هم خیلی از من عصبانی شده و گفته فلانی نباید این کار را میکرده. به شدت جا میخورم. از اینکه موضوع به این سادگی به گوش فرد سومی مثل منشی رسیده، بعد هم به گوش رئیس دانشکده رسیده، بعد هم بدون اینکه من حضور داشته باشم در مورد من قضاوت شده و حالا هم چنین موضوع ساده ای من را مستحق شنیدن این برخورد زننده منشی میکند هاج و واج مانده ام. از او میپرسم که چرا موضوع را به رئیس گفته و اصلا چرا رئیس یک دانشکده باید از یک موضوع ساده که بین دو همکار پیش آمده باید با خبر باشد میگوید: به تو ربطی ندارد. صلاح دونستم بگم پس گفتم. تازه اگر از همکاران دانشکده نبودی و دانشجو بودی خودم میدونستم چطوری حسابت رو برسم و . . .

منشی حرفها و تحقیرهایش را ادامه میدهد و من هم به این فکر رفتم که همه چیزمان باید به هم بیاید! وقتی در بهترین دانشگاه این مملکت چنین میبینی، وقتی که رئیس جمهور ما از همین فرهنگ قلدری استفاده میکند تا به اهداف خود رسد، به کار بردن این فرهنگ در صف نان و بانک و تاکسی و در سطح شهر که جای خود دارد.

برچسب‌ها: , , , , ,

6 پاسخ to “فرهنگ قلدری (1): همه چیزمان باید به هم بیاید!”

  1. Ghalam Says:

    آره دیگه وقتی‌ قانون نباشه قانون جنگل جواب میده!

  2. م.س.ا. Says:

    تجربه سالها کار و زندگی در ايران ميگه:
    قانون مشتری مداری و حمايت از مشتريان: هرچه صدای اعتراض بلندتر و نحوه آن شديدتر، سرعت پاسخگويی بيشتر.
    قانون 2: تو يک متهمی مگر اينکه بتونی! خلافش را ثابت کني
    قانون3: لازم است به جای تعجب، شکه شدن، ناراحت شدن، افسوس خوردن و از اين سوسول بازی ها! اقدام و عکس العمل مقتضی انجام داد يا اصطلاحا پادزهر زد.

    ان شاء الله شما هم يه روزی به زندگی در ايران عادت ميکنی!
    و اميدوارم روزی اين نحوه زندگی بربری در ايران ريشه کن بشه…

  3. samadkhatibi Says:

    این سناریوی بی نظیری می تونه باشه.
    خیلی خوب به صحنه های روزمره پرداختی
    این مصیبتی که هر لحظه ما رو تلخ می کنه و متاسفانه همیشه اون طرفی که بی اخلاق تره به خواسته اش می رسه.

  4. محمد Says:

    فیلمش کن.

  5. نگاه Says:

    با این اوصاف باز هم به این نتیجه میرسم که به نظر می رسه تحمل غربت راحت تر است … زیاد به این نتیجه میرسم ولی باز هم به بازگشت فکر میکنم …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: