فوریه 8, 2010 با ZIG
بسياري از مناسبت ها هستند كه بر سرنوشت همه ايرانيان تاثيرگذار بوده اند اما به مرور زمان توجه و بزرگداشت آنها در بين مردم شايد كم رنگ شده باشد. اين ايام خاص كه ميرسد آنقدري كه در رسانه هاي رسمي حكومتي بزرگداشت شان ديده ميشود در بين مردم كوچه و بازار توجه چنداني وجود ندارد. از جمله اين مناسبتها را ميتوان به هفته دفاع مقدس و يا همين دهه فجر اشاره كرد.
مثلا در مورد هفته دفاع مقدس كه بنا است يادآور و بزرگداشت جنگي باشد كه بر مردم ما تحميل شد و از هر خانه اي شهيدي را به بار آورد، به جز تريبونهاي رسمي حكومتي، چه بزرگداشت ديگري بين مردم وجود دارد؟ مگر نه اينكه اين جنگ در سرنوشت تك تك ما اثر داشته است؟ در دهه فجر چطور؟ به جز راه پيمايي روز عزيز 22 بهمن، يا مراسمها و فعاليتهاي ويژه اي كه در مدارس و ادارات انجام مي شود، اين دهه مبارك و مهم چه بروز ديگري بين مردم داشته است؟
البته در تمام اين موارد بايد از استثناها چشم پوشيد. من به فلان مادر شهيد يا فلان محله و مسجد كاري ندارم. اما بزرگداشت اين مناسبتها بيش از آنكه مردمي باشد حكومتي شده است. شما در ايران بزرگداشت دهه اول محرم را با بزرگداشت دهه فجر يا دفاع مقدس مقايسه كنيد. (از مناسبتهايي مانند 15 خرداد، 3 خرداد، 13 آبان و … هم كه كلا ميگذرم). يا گراميداشت كشته شده هاي جنگ در كشور هاي ديگر با گراميداشت شهداي انقلاب و جنگ در ايران مقايسه كنيد. به راستي هفته دفاع مقدس بين مردم عادي ما چه معني دارد؟
در اكثر كشورهاي غربي گل كاغذي خشخاش (Poppy) سمبلي است از كشته هاي جنگ. وقتي هفته ي گراميداشت كشته هاي جنگ جهاني فرا ميرسد (مثلا فكر ميكنم در بريتانيا 11 نوامبر آغاز هفته باشد) در هر كوي و برزني اثري از اين گل ميبيني. مردم گل يقه اي خشخاش را به لباس خود مي آويزند. بازماندگان جنگ با مدالهاي افتخار خود به ميان مردم مي آيند و مورد احترام آنها هستند. در بريتانيا هر مغازه كوچك و بزرگي كه سر ميزني هر گل يقه اي را به قيمت يك پوند ميفروشند. اين پولها خرج كساني ميشود كه در جنگ آسيب ديده اند. تقريبا ميتوان گفت هيچ بريتانيايي را نميبيني كه از اين گلها به يقه اش نباشد. در اين ايام اگر بريتانيايي را ببيني كه نشاني از بزرگداشت جنگ را نداشت تعجب ميكردي.
خلاصه آنكه بزرگداشت ايامي چنين كه بر سرنوشت ملت ها اثر گذاشته است در كشورهاي غربي واقعا به صورت ملي برگزار ميشود اما در كشوري مانند ايران، بيشتر توسط حكومت بزرگ داشته ميشود. و اين دلايل جامعه و روان شناسانه خود را دارد. شايد بهتر باشد مسوولين ما كمي به فكر باشند.
اگر مايليد اطلاعات بيشتري راجع به بزرگداشت جنگ و كشته شده هاي آن در كشورهاي غربي داشته باشيد لينك زير اطلاعات مفيدي دارد:
http://en.wikipedia.org/wiki/Remembrance_Day
اين هم لينك يك خيريه بريتانيايي كه در خصوص جذب كمك هاي مادي و معنوي به آسب ديدگان جنگي ميپردازد:
http://www.poppy.org.uk/
برچسبها: كشته, گل, ايران, بريتانيا, بزرگداشت, جنگ, جنگ جهاني, خشخاش, دفاع مقدس, دهه فجر, شهيد, غرب
ارسال شده در اجتماعی | بیان دیدگاه »
ژانویه 31, 2010 با ZIG
“به رنگ ارغوان” ساخته ابراهيم حاتمي كيا در سال 83 است. فيلم به ماموريت يكي از پرسنل وزارت اطلاعات جهت شناسايي فردي در شمال كشور ميپردازد. اجازه دهيد حرف آخر را اول بگويم. وقتي كه فيلم تمام شد بيشترين چيزي كه در ذهنم بزرگي ميكرد نام “ابراهيم حاتمي كيا” بود. او شامه قوي اي دارد. انگار حوادث و جريانات اجتماعي را ميتواند بو كشد. در هر وهلهايي از زمان كه باشيم درست هماني را سوژه فيلمهايش قرار ميدهد كه بايد بدهد. آژانس شيشهاي همان زماني ساخته ميشود كه قهرمانان جنگ در ميان دنيا طلبي و زرق و برقهاي دنيوي و تجمل گرايي جامعه در حال فراموشياند. بوي پيراهن يوسف و قوي تر از آن روبان قرمز زماني روي پرده ميروند كه ايران دوران جنگ را سپري كرده و كساني كه قهرمانان دوران جنگ هستند و لحظهاي از تاثيرات آن دوران رها نميشوند در كنار كساني كه جنگ را نديدهاند و آن را درك نكرده و حتي به آن فكر هم نميكنند قرار گرفتنهاند. و هر دو فيلم ضمن آنكه همچون يك راوي به طرح مسئله اين دوران ميپردازند، راه را هم نشان ميدهند كه چه بايد كرد. و اما اينك، اين “به رنگ ارغوان” است كه تصويري از همان رزمندگان ديروز جنگ را كه امروز در برابر مردم عادي قرار گرفته اند تا دشمنان ديروز را رديابي كنند نشان ميدهد. رزمندگان ديروز و مامورين امروز در حالي در برابر مردم و شهروندان قرار ميگيرند و آنها را سوژه اصلي ماموريتهايشان قرار ميدهند كه جنگ اصلي بين دشمنان ديروز است و شهروندان امروز را با آن كاري نيست. گويي سوژه هاي جديد دركي از دغدغه ها و علايق مامورين ندارند. سوژه هاي جديد دنبال قطع نشدن درختان هستند و رزمنده ديروز دنبال همان فراريي كه سالها در جستجوي اوست واو هم در اين همه سال در جستجوي براندازي نظام.

پوستر رسمي فيلم به رنگ ارغوان
“به رنگ ارغوان” تصويرگر شكاف عميقي است كه بين اين دو نسل اتفاق افتاده. از طرفي با جوانان امروزي روبه رو هستيم كه غافل از همه جا، شبها در كافه اي دور هم جمع ميشوند و “دختر و پسر مخلوط در هم”به شنيدن موسيقي گوش ميدهند و از طرف ديگر با دو رزمنده ديروز و دشمن ديرين روبه رو هستيم كه يكي براي دفاع از نظام و ديگري براي براندازي نظام در جنگ اند. “به رنگ ارغوان” به خوبي از نا آشنا بودن نسل جديد به ادبيات و دغدغه هاي نسل گذشته حرف ميزند و در اين بين به خوبي نشان ميدهد كه اگر روزنه ارتباطي با نسل نو پيدا شود، مامورين امروز در مي يابد كه داشتن نگاه امينتي، نگاه سياه و سفيد دوست يا دشمن به اين نسل ضرورتي ندارد.
“به رنگ ارغوان” پنجمين فيلم جشنواره بود كه ديدم. و تنها فيلمي كه سالن نمايش پر شد از تماشاگر. پر بازديد كننده ترين فيلم، بعد از به رنگ ارغوان، نهايتا يك سوم سالن را پر كرده بود. شايد اين استقبال كم به خاطر اين باشد كه معمولا روزهاي آغازين، جشنواره جمعيت كمتري را به خود ميبيند، اما با اين حال جشنواره امسال از استقبال بسيار كمتري نسبت به جشنواره هاي كم استقبال سالهاي پيش برخوردار بود
اگر اين فيلم در همان سال 83 پخش ميشد شايد مخاطب خاص پيدا ميكرد و چيزي مانند روبان قرمز ميشد، شايد عموم مردم تنها به عنوان يك فيلم نسبتا اكشن، پليسي و ماجراجويانه جذب آن ميشدند. اما پخش آن در اين روزها – كه ايام پر التهاب و اندوه بار بعد از انتخابات را سپري ميكنيم- نه تنها مخاطبان گسترده تري در سطح جامعه را جذب فيلم ميكند، بلكه داستان فيلم به يك ماجراي پر معني براي مخاطب در خواهد آمد كه بيننده آن را با تمام وجودش درك ميكند. از همين روست كه اجازه اكران آن در چنين ايامي تعجب آور به نظر ميرسد. البته اگر از زاويه ديگري نگاه كنيم شايد اكران اين فيلم در سال 83 موجب ميشد كه جامعه نگاه منفي به تشكيلات امنيتي كشور پيدا كند، اما اكنون اين فيلم نگاه منفي اي را به اين تشكيلات نمي افزايد. اگر فيلم در سال 83 مخاطب عامي پيدا ميكرد شايد ميتوانست به يك فيلم جريان ساز تبديل شود اما اكنون اين فيلم تنها يك فيلم راوي است. شايد فيلم براي كساني كه ماههاي گذشته اخبار سياسي را دنبال ميكردند و يا خود يا نزديكانشان در مسائل بعد از انتخابات بودند حرف تازه ايي نداشته باشد و تنها راوي اوضاع آنان باشد. به هر حال به هر نيتي كه اين فيلم امسال اجازه اكران در جشنواره را يافته باشد، موجب شده تا فضاي سرد و بي مخاطب جشنواره براي دقايقي هم كه شده باشد بشكند و مخاطب بيشتري به جشنواره قدم گزارد.
“به رنگ ارغوان” در جنگل فيلم برداري شده است. به موضوع تخريب جنگل و حفاظت از محيط زيست هم اشاره دارد. در كنار اشاراتي كه فيلم به تكنولوژيهاي روز و قوي جهت شنود، تعقيب و انتقال اطلاعات مورد استفاده وزارت اطلاعات دارد، به زندگي ساده روستايي كه داستان در آن اتفاق افتاده و نيز پوشش محلي مردم آن هم ميپردازد.
“به رنگ ارغوان” به خوبي فيلم برداري شده است. بازيگران نقش خود را به خوبي ايفا ميكنند، اگرچه كوروش تهامي – كه نقش دوست ارغوان را بازي ميكند – ميتوانست بازي بهتر و طبيعيتري داشته باشد. انتخاب بازيگران به جز انتخاب رضا بابك به عنوان مسوول ارشد وزارت اطلاعات، خوب بوده است. براي اين نقش ميشد بازيگري كه قاطعيت، تيز بيني و جديت بيشتري در صدا و چهرهاش پيدا بود را انتخاب كرد.
هوشنگ ستاری، مامور وزارت اطلاعات، كه نقش آن را حميد فرخ نژاد بازي ميكند، گزارشات ارسالي خود به تهران را با نامهايي از خدا همچون هو القادر، هوالعالم و … آغاز ميكند. ظاهرا عرف وزارت آن بوده كه تنها از نام “هو القادر” استفاده شود، حال آنكه فرستاده وزارت در طي ماموريتش و متناسب با درگيري احساسي با سوژهاش نامهاي ديگري را نيز استفاده ميكند كه در اوج به “هو الحبيب” ميرسد. پيگيري انتخاب نامهاي او توسط بيننده فيلم، بر جذابيت آن ميافزايد. انگار كه با اين پيگيري در حال كشف احساسات دروني مامور باشي، اما وقتي كه مسوول ارشد وزارت اطلاعات – كه از ترديد مامورش براي ادامه ماموريت با خبر شده و به سراغش آمده – به اين نامها اشاره مستقيم ميكند، تمام آن حس زيباي مكتشف بودن را از بيننده ميگيرد.
از فيلم كه بگذريم، پوستر رسمي فيلم هم در شان اين فيلمنامه و كارگرداني هوشمندانه فيلم نبود.
برچسبها: فیلم, کوروش تهامی, به رنگ ارغوان, حمید فرخ نؤاد, حاتمی کیا, خزر معصومی, رضا بابک
ارسال شده در رسانه | بیان دیدگاه »
دسامبر 15, 2009 با ZIG
واقعاً سر فرود بياوريد به قانون؛ و واقعاً سر فرود بياوريد به اسلام. لفظ را همه مىگويند. شايد شيطان را هم ازش بپرسند، مىگويد من انقلابى هستم! امروز همه انقلابى هستند! امروز همه دلسوز براى ملت هستند! امروز دعواى اينكه ما همه جنگ هم رفتهايم- و شما ديديد كه يك دسته نوشتهاند كه ما از اول در جنگ چه بوديم- گفتهاند. خوب، من هم مىتوانم بگويم من در صفِ اول جنگ دارم جنگ مىكنم، ولى اينجا افتادم همين طور. بايد به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، اين مردمى كه شماها را روى كار آوردهاند، اين مردم زاغهنشين كه شماها را روى مسند نشاندهاند ملاحظه آنها را بكنيد، و اين جمهورى را تضعيفش نكنيد. بترسيد از آن روزى كه مردم بفهمند در باطن ذات شما چيست، و يك انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسيد كه ممكن است يكى از «ايام اللَّه»- خداى نخواسته- باز پيدا بشود. و آن روز ديگر قضيه اين نيست كه برگرديم به 22 بهمن. قضيه [اين] است كه فاتحه همه ما را مىخوانند! من از خداى تبارك و تعالى اميد اين را دارم كه به ما عنايت بفرمايد و ما را هدايت كند به يك راهى كه مرضى اوست؛ و قلمهاى ما را هدايت كند به يك نوشتههايى كه مورد رضاى اوست. و بر زبانهاى ما جارى كند يك چيزهايى را كه مورد رضاى اوست. و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته
صحيفه امام، ج14، ص: 379
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
نوامبر 25, 2009 با ZIG

آیت الله سید علی محمد دستغیب
وصف آیت الله سید علی محمد دستغیب و مسجد آتشیهای شیراز را خیلی ها این روزها شنیده اند. مسجد آتشیها تنها کمتر از پنج دقیقه پیاده روی تا شاهچراغ فاصله دارد. اگر شیراز به شاهچراغ رفتی و وقت نماز شد، دیدن فضای عرفانی مسجد و طلبه های آقای دستغیب که دقایقی پیش از نماز گرد هم می آیند قابل توصیه است. مسجد آتشیها که نام دیگرش مسجد قبا است در کنار مسجد الرضا که نماز آن را آیت الله سید علی اصغر دستغیب (یا به قول شیرازی ها آسد علی اصغر که برادر آسد علی محمد است) میگزارد دو کانون اصلی تجمع انقلابیون پیش از انقلاب اسلامی بوده است. اگرچه با افزایش مساجد و پایگاه های مذهبی این دو مسجد دیگر به عنوان تنها کانونهای اصلی تجمع این افراد شناخته نمی شوند اما همچنان به عنوان دو مرکز مهم، به نام و اثر گذار در بین مردم شهر شهرت دارند. مردم استان فارس را در مجلس خبرگان همین دو برادر در کنار سه تن دیگر نمایندگی میکنند.
سبک و سیاق درس، حوزه و زندگی آسید علی محمد دستغیب عرفانی است. وقتی که او را می بینی، یا به طلبه هایش توجه میکنی تلاش و جهد آنان در تهذیب نفس و پیمودن مسیر دشوار عرفان بیش از همه توجه¬ات را جلب میکند. شاید به همین دلیل است که وقتی در جمع طلبه هایش
نشستی یه جورایی تحت تاثیر جو معنوی آنها قرار میگیری. به چهره هایشان که مینگری، روابطشان را که می¬بینی، رفتارشان را که زیر نظر داری به حال و هوای معنوی و خوشی که دارند غبطه می¬خوری. اما در کنار این چهره عرفانی، آقای دستغیب چهره اجتماعی و حساس به امور کشوری هم دارند. ایشان از جنس آن دسته عرفایی نیستند که اگر کنارشان مسئله اجتماعی روی داد با بی توجهی عبور کنند. بودن با خدا به انسان شجاعت وصف ناشدنی می¬دهد. آیت الله دستغیب در طول حیات خود و در سه مقطع بحرانی، حساس و خطرناک سه بار و به دفاع از سه نام در حالی برخاسته اند که اساسا نام بردن از هر یک از آن سه در آن مقاطع جرم محسوب میشد.
یکبار پس از فوت آیت الله بروجردی وقتی تلاشهایی برای اعلام مرجعیت امام خمینی آغاز شده بود و در زمانی که حتی جاری شدن لفظ «خمینی» بر زبان جرم محسوب میشد و از امام با لفظ «آقا» یاد میکردند، آیت الله دستغیب به دفاع همه جانبه از امام بر میخیزد و به صراحت و شجاعت از او نام میبرد و مرجعیتش را اعلام میکند. چندی بعد دکتر شریعتی به طور مشکوکی وفات میکند. باز ذکر نام شریعتی جرم میشود و برگزاری هرگونه مراسمی برای او با برخورد نیروهای امنیتی رژیم سابق رو به رو میشود. اما این مسجد آتشیها هست که برای اولین بار در شیراز جرات برپایی مراسمی به یاد شریعتی پیدا میکند. مراسمی که به تظاهرات و اعتراضات بعدی علیه رژیم منجر میشود. و بار آخر هم پس از انتخابات اخیر است که آیت الله دستغیب به آنچه پس از انتخابات روی داده است و خصوصا به خشونتهای صورت پذیرفته اعتراض میکند.
دقیق نمیدانم که در بارهای پیشین چه بر سر ایشان و طلبه هایشان آمد اما وقتی اینبار زبان اعتراض آقای دستغیب باز میشود عده ایی تلاش میکنند تا او را از مجلس خبرگان اخراج کنند. ظاهرا در شیراز و خصوصا در نماز جمعه علیه او شعار داده میشود. شعارهایی که بر دیوار کوچه منتهی به مسجد آتشیها هم جا انداخته است. چندی پیش که شیراز بودم نوشته ایی در دفاع از ایشان را خواندم که در آن حتی به دفاع از سید بودن آیت الله، رابطه فامیلی او با شهید دستغیب و اجتهاد ایشان پرداخته بود. نمی¬دانم مگر متعصبین بی خرد چه تهمت و جسارتی روا داشته اند که نوشتن چنین دفاعیه ای را موجب شده بودند.
از یکی از طلابشان پرسیدم بعد از قضایای اخیر آیا سختی ای هم بر حوزه و طلبه های ایشان روا داشته اند؟ گفت از متصدیان مساجد شیراز خواسته اند که از روحانی و امام جماعت مسجدشان بخواهند که از حوزه علمیه ایی که در آن درس خوانده اند نامه بیاورند. و اگر معلوم شود که فلان امام جماعت در حوزه آقای دستغیب درس خوانده است از نماز او جلوگیری میکنند!
فکر نمیکنم روزی که انقلاب کردیم، قرارمان این بود که با روحانیت و حوزه علمیه در جمهوری اسلامی چنین برخوردی شود.
برچسبها: مسجد, آیت الله دستغیب, آتشیها, امام خمینی, جمهوری اسلامی, خمینی, دستغیب, شیراز, شریعتی, علی محمد, علی اصغر
ارسال شده در اجتماعی, سیاسی | 38 دیدگاه »
نوامبر 18, 2009 با ZIG
صحنه اول
در بیمه آسیا منتظرم تا کارهای مربوطه انجام شود و خسارت کامیونی که به من زده است را بگیرم. (انصافا خدمات و برخورد کارمندان بیمه آسیا نامناسب بود). یکدفعه صدای داد و فریاد است که بالا میرود. مردی که رگ گردنش بیرون زده و چهره اش برافروخته اعتراض میکند که چرا از پرداخت خسارت به او سر باز میزنند. فریاد میکشد که اگر مدت زمان بیمه فرد مقصر پایان یافته چرا روز گذشته پرونده او تشکیل شده و از او رضایت گرفته اند اما حالا که مقصر مدارک خودش را گرفته و رفته میگویند که مدت زمان بیمه مقصر تمام شده بود و آنها قادر به پرداخت خسارت نیستند؟
مسوولین بیمه اصرار شدید می کنند که به هیچ وجه کاری نمی توانند کنند و او باید به مدیریت فلان بخش در جای دیگری از شهر رجوع کند. فریادهای فرد شاکی ادامه پیدا میکند. همه دست از کار کشیده اند. اصلا با آن داد و هوارها نمیشد کار کرد. چند دقیقه بعد مسولین بیمه موافقت میکنند که خسارت او را پرداخت کنند.
صحنه دو
درب بانک ملی را باز میکنم و وارد میشوم. به محض ورود داد و فریادهایی از گوشه بانک توجهم را جلب میکند. سر می چرخانم. مرد میان سالی است که چیزی را دائم بر میز میکوبد. با صدایی که لحظه به لحظه بلندتر میشود با کارمند بانک در نهایت بی ادبی و توهین صحبت میکند. کارمند هم در مقابل پاسخ او را میدهد. چیزی طول نمیکشد که صدای فرد آنچنان بلند میشود که آدمی را انگشت به دهن نگه میدارد که چنین صدای بلندی چطور میتواند از حنجره کسی بیرون آید؟! فحش و توهین هم که چاشنی جدا نشدنی حرفهای فرد بود. کارمند مونث بانک با دیدن این صحنه خیلی زود قالب تهی کرده و گریه کنان به گوشه ایی میرود. فرد شاکی همه دادش اینست که چرا پول نقدی که طلب کرده است را نمیدهند. کارمند بانک جواب میداد که این مقدار پول نقد موجود نیست. کار به جایی رسید که رئیس بانک زنگ زد به پلیس 110. پلیس آمد و فرد را به گوشه ایی کشاند. رفتم پشت سرش ایستادم تا ببینم او با ظاهر جا افتاده ای که داشت چطور به خودش اجازه داده است که چنین برخورد زننده ای داشته باشد. خوب اگر بانک پول داشته باشد که میداد. این همه داد و فریاد برای چه بود؟
پلیس خطاب به رئیس بانک میگوید اگر میخواهی شکایت کنی فرد عصبانی را به کلانتری میبرد و کسی هم باید از جانب بانک با او بیاید. فرد استقبال میکند و میگوید به کلانتری برویم تا نشان دهم کی پول ندارد. رئیس از شکایت میگذرد و پلیس میرود. فرد اگرچه همچنان با صدای رسایی اعتراضات خود را ادامه میدهد اما روی صندلی نشسته و کمی آرامتر به نظر میرسد. دقایقی بعد از پشت همان باجه ایی که مسوول آن از دادن پول خود داری کرده بود، همان مبلغ پولی که فرد درخواست کرده بود را می آورند و به او می دهند و می رود.
صحنه سه
سوار تاکسی میشوم. به محض پر شدن ماشین و راه افتادن، راننده با لحن نه چندان مناسبی میگوید که کرایه مسیر 700 تومان است. کرایه مسیر بیش از 550 تومان نبود. کسی اعترض میکند. راننده با عصبانیت و به صورت توهین آمیزی میگوید که ترافیک است و از کوچه پس کوچه باید بروم و توجیهاتی از این دست. تا رسیدن به مقصد همین جر و بحث ها ادامه داشت. کسی از کرایه 700 تومانی رضایت نداشت اما 150 تومان هم ارزش توهین های راننده را نداشت. آخر این راننده مودب ما بود که 700 تومان را گرفت!
ادامهی این ورودی را بخوانید »
برچسبها: قلدری, احمدی نژاد, بانک, تاکسی, جامعه, دانشگاه
ارسال شده در اجتماعی | 6 دیدگاه »
نوامبر 15, 2009 با ZIG
خاله خوب و مهربانم ما را ترک کرد و به دیار حق شتافت. از بین خاله ها و دایی ها او را از همه کمتر دیده بودم. چنگال سخت سنتهای مرد سالارانه ایرانی او را از همه جدا کرده بود. بارها در حیاتش به این فکر بودم اگر فمینستی بخواهد از سختی نگاه سنتهای غلط بر زنان ایران داستانی گوید یا فیلمی سازد شاید یکی از بهترین نمونه هایی که پیدا میکرد خاله ام بود. اگرچه در مجموع دل در گرو سنتها بیشتر دارم تا دستاوردهای پر زرق و برق و فریبنده ی دنیای مدرن، اما نباید از سنتهای غیر عقلانی که به جای راه گشایی زندگی آدمیان، وزنه ای میشوند بر پای آرامش و سعادت بشر بی تفاوت گذشت.
ساعاتی پیش از مرگش بود که بر بالینش حاضر شدم. اگر در خانه یشان نبود امکان نداشت بشناسمش. بیماری بدجوری بر تن صبورش اثر گذاشته بود. اولین تجربه حضورم بر بالین یک محتضر بود. به نیتش تفألی به قرآن زدم. آیه 52 سوره مهربانی ها، سوره مریم آمد. با این آیه مطمئن شدم که خاله رفتنی است. اما هر اضطراب و دلواپسی که نسبت به سرانجام او داشتم از بین رفت. آنقدر آیه مرا به فکر واداشت که حس جدیدی از مرگ را برایم به ارمغان آورد. حس شگفتی که برای بار نخست به فردی که آستانه مرگ بود غبطه خوردم و یه جورایی دوست داشتم من جای او بودم. خوشحالم که خاله، به ساحل امن رسید. خدایش بیامرزاد.
در همین رابطه: شگفتی خلقت
برچسبها: فمنیست, مرگ, خاله
ارسال شده در دل نوشت | 7 دیدگاه »
اکتبر 27, 2009 با ZIG
در لندن بارها شده بود که به این فکر کنم در بریتانیا تنها مانده برای نفس کشیدن هم پول بگیرند. برای هر قدمی که بر میداری به هزار بهونه ازت پول میگیرند. ایران که برگشتم این احساس بر طرف نشد که هیچ احساس اینکه این پول رو تنها با قلدری و زور دارند از من میگیرند هم اضافه شد.
صبح خیلی زود وقتی هنوز پرنده ایی در خیابانهای تهران پریدنش رو آغاز نکرده بود وسط یک خیابان خلوت و در حالی که به آهستگی رانندگی میکردم یکدفعه پلیسی می¬پره وسط خیابان و اشاره میکنه که نگه دارم. منم هرچی دارم به مخم فشار میارم که چه کرده ام هیج فایده ایی نداره. اصل اینکه الان میتونه از یک جریمه ساده گرفته تا اینکه با خواباندن ماشینم روبه رو بشم برایم مهم نبود. واقعا یک معمای خنده دار برایم پیش آمده بود و دلم میخواست زودتر بفهمم که با چه بهانه ی احتمالی میتواند از من خواسته باشد که بیایستم.
شیشه را پایین میکشم. سلام و علیکی و بعد میپرسم چه شده؟ میگه کمربند نبستی! میگم آخه از کی تا حالا در همچین خیابانی هم برای کمربند نبستند جریمه می کنند. پلیس تنها و آن هم گاهی در اتوبانها چنین میکند. تا به حال نشنیده ام در خیابانی معمولی به خاطر کمربند جریمه کنند. آن هم همچین موقع روز. به ماشینهای دیگر اشاره میکنم و میگم نشونم بده کی کمربندش رو بسته؟!
طرف با صدایی که گویی احساس شرمندگی داره و با اشاره به دفترچه جریمه میگه آره، ولی به من گفتن که این دفترچه رو امروز باید تمام کنم و اگر از الان ننویسم نمی توانم این دفترچه را تمام کنم!!
ارسال شده در اجتماعی | 3 دیدگاه »
اکتبر 22, 2009 با ZIG
زمانی که جنگ عراق آغاز شده بود ایام دانشجویی را در لندن سپری می کردم. سیری که رسانه های بریتانیایی از پیش از آغاز جنگ تا ماه ها پس از آن دنبال می کردند بسیار جالب بود و نشان از یک سیاست و مدیریت درست در راستای اهداف دولت بریتانیا داشت. زمانی که کشوری آماده جنگ می شود، افکار عمومی آن کشور باید با این جنگ همراهی کنند. آماده سازی افکار عمومی هم بی شک بر عهده رسانه هاست. آن زمان همه جراید و رسانه های تصویری یک صدا در همراه کردند مردم نقش ایفا کردند. اما باگذشت شش ماه از آغاز جنگ حدود نیمی از این جراید شروع به چاپ مقالاتی در مخالفت با جنگ و یا مثلا دروغی خواندن مدارکی نمودند که آمریکا و بریتانیا با استناد به آنها جنگ را آغاز کرده بودند.
آب از آب تکان نخورد! منتقدین هر روز مطلب می نوشتند. مطمئنا این منتقدین از همان ابتدا هم با جنگ مخالف بودند. اینگونه نبود که شش ماه پیش بدون استثنا همه با جنگ موافق بوده باشند و یکباره برخی مخالف شوند. اما دولت بریتانیا آموخته است که با چه سیاستی جامعه را مدیریت کند و با نخبگانش تعامل داشته باشد که کمترین هزینه را دهد. چیزی که ایران هیچ گاه نیاموخت!
مثلا تجمع عده محدودی زیر 500 نفر چگونه تبدیل به حادثه کوی دانشگاه شد. کنترل مطبوعات در ایران را با کنترل مطبوعات در بریتانیا مقایسه کنید. ببینید هر بار با تعطیلی یک روزنامه چه سر و صدایی علیه دولت و حکومت به راه می افتد. یکی دیگر از بزرگترین اشتباهات مدیریتی در ایران همین مسئله تعامل با گروه «جند الله» است. مطمئنا راهی که این گروه برای رسیدن به خواسته هایش میرود صد در صد اشتباه است و کسی به حمایت از آنها بر نخاسته است. اما مسئله نوع تعامل با چنین فتنه ای است. یک راه آن بود که چشم های خود را ببندیم و بگویم این گروه مخالف ما است و برای مخالفت خود اسلحه به دست گرفته است پس باید به سخت ترین شکل نابود شده و پرونده اش بسته شود. راه دیگر آن بود که در قدم اول ببینیم که این گروه چه می گوید و چه می خواهد؟ اگر چه خواسته اش را به بدترین شکل دنبال می کند اما آیا اصل خواسته اش درست است و یا زیاده خواهی میکند؟
شاید با یک مدیریت درست و از همان آغاز فعالیت این گروه، حکومت میتوانست آنان را تشویق کند که اسلحه یشان را زمین بگذارند. در این حالت نه تنها کسی ایراد نمیگرفت که چرا با یک گروه مسلح مصالحه کرده اید بلکه این مدیریت موفق مورد ستایش قرار میگرفت. جند الله را میشد مدیریت کرد. آنها بارها رسما اعلام کرده اند که جدایی طلب نیستند و تنها خواهان اصلاح وضعیت مردم سیستان اند. این نکته بسیار مهمی است. تا کنون کسی که اسلحه بدست میگرفت یا خواهان جدایی از ایران بوده و یا خواهان نابودی جمهوری اسلامی. شاید با چنین گروه هایی چاره ایی جز عکس العمل نظامی شدید نباشد اما جند الله را می شد کنترل کرد. جند الله خواهان جدایی نبوده و نیست. پس خود را ایرانی میداند. سیستان را جزء ایران میداند. با جمهوری اسلامی هم مشکلی ندارد و خواهان براندازی آن نیست. اگرچه به نظر می رسد که این گروه از افراد جوان بسیار خامی تشکیل شده باشد و برای خواسته های خود بی منطق ترین راه ممکت را پیش گرفته اند اما آنها هم برای خود منطق حداقلی داشتند.
همان چند سال پیش که دو سه خبرنگار را به گروگان گرفته بودند یکی از رادیوهای فارسی زبان خارج از کشور با آنها تماس تلفنی برقرار کرد. با ریگی صحبت کرد. در این تماس تلفنی ریگی قول داد که برای نشان دادن حسن نیتش این خبرنگاران را آزاد کند. فردایش این اتفاق افتاد (درست خاطرم نیست که آیا همه را فردای آن روز آزاد کرد و یا یک نفر از گروگان ها را). اما این رویداد نشان میدهد که جند الله مدیریت پذیر است و مانند منافقین نبودند که چاره ایی جز اشد برخورد با آنها وجود نداشته باشد.
جند الله با کشتن فرماندهان ارشد سپاه اشتباه بزرگی کرد. مسولان امنیتی کشور از این پس و به ناچار وارد دور جدیدی از مقابله و مبارزه خود با جند الله میشوند. وقتی که مسئول امنیتی کشوری را میکشی یعنی اعلان جنگ و باید منتظر شدید ترین برخوردها هم باشی. کشته شدن این فرماندهان هزینه کوچکی نیست که ایران داده است. کشته شدن سران قبایل هم نفرت مردمی علیه جند الله را می افزاید. این هم هزینه ایست که مردم سیستان داده اند. همه این هزینه ها میشود برخورد شدیدتری که گروه جندالله باید در انتظار آن بنشیند. اما نکته آنست که بسیار پیش از اینکه کار به اینجا رسد و طرفین دچار چنین هزینه هایی شوند میشد و باید جند الله را مدیریت کرد.
ارسال شده در اجتماعی | بیان دیدگاه »
اکتبر 21, 2009 با ZIG
حادثه انفجار بمب در سیستان حادثه تلخی بود که پیش از این باید مدیریت می شد. شهادت مردان راستین عرصه خدمتگزاری گرامی باد.
برچسبها: جند الله, ریگی, سیستان, شهادت
ارسال شده در اجتماعی | بیان دیدگاه »
اکتبر 10, 2009 با ZIG
هفته پیش سردار نقدی جانشین آقای طائب در فرماندهی بسیج شد. آنطوری که اعلام شد آقای نقدی به جرم شکنجه شهرداران تهران به شش ماه حبس قطعی از سوی قوه قضاییه همین مملکت محکوم شده بود. اگر این خبر درست باشد چند سوال پیش می آید:
1- اجرای این حکم چه شد؟ مگر نه اینست که عدالت در رفتار و عمل عادلانه است و تنها جوهری سیاه بر کاغذ نیست؟
2- فردی محکوم است و مجرم. یا در حق او از سوی قوه قضاییه اجحاف و ظلم شده است و یا این قوه در محکومیت وی به درستی عمل کرده است. اگر اشتباه کرده پس چرا حکم خود را پس نگرفته و از آبروی مسلمانی حفاظت نکرده؟ اگر درست بوده و جرمی توسط نقدی صورت پذیرفته پس چرا یک فرد مجرم در مقام هدایت تشکل بزرگی مانند بسیج قرار میگیرد؟ تشکلی که هم خود باید ارزشی باشد و هم حافظ ارزش های انقلابی؛ اما اکنون بسیجیان باید گوش به فرمان فردی که از قوه قضاییه مملکت اسلامی ما مجرم شناخته میشود، باشند!
برچسبها: محمد رضا نقدی, بسیج, سردار نقدی
ارسال شده در سیاسی | بیان دیدگاه »